محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
82
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر از جا نبرد چيزى آن را كه تو جا دادى * غم نسترد آن دل را كان را زغم استردى انگبين « 1 » - شهد باشد كه عسل گويند به عربى . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت شكر خندهاى انگبين مىفروخت * كه دلها ز شيرينيش مىبسوخت افروختن - يعنى روشن شدن و كردن ، لازم و متعدى هر دو آيد ، و اوروختن نيز گويند . افغان - فرياد و زارى و نيز قبيلهء معروف كه در حوالى قندهار باشد . مثال معنى اول شيخ سعدى فرمايد : شعر برآورد افغان كه سلطان بمرد « 2 » * جهان ماند و خوى پسنديده برد مثال معنى دوم امير خسرو گويد : شعر نه از بز كمترست انسان و عارف كمتر از افغان * ببين در شانهء تا خود چهها مىبيند افغانش آژن « 3 » - [ به زاى فارسى . به وزن دادن ] يعنى خلانندهء تير و سوزن و غيرهما مطلقا . مثالش سيد ذو الفقار شيروانى گويد : شعر كشف كردار هر كو در كشد از « 4 » طوق امرت سر * بسان خار پشتش كرد شست چرخ تير آژن و بمعنى امر به اين معنى نيز آمده . اوژن - [ به وزن جوشن ] يعنى اندازنده و افكننده « 5 » . مثالش منوچهرى گويد : شعر بدرگاه سپه سالار مشرق * سوار نيزه باز خنجر اوژن و بمعنى امر بافكندن نيز آمده چنان كه « 6 » نزارى قهستانى گويد : شعر دشمن اوژن ، دوست پرور ، ملك گير و مال بخش * شاد باش و عيشران و جام نوش و كامياب افسون - سحرست و حيله . مثال معنى اول را حكيم انورى فرمايد : شعر از نهيب معدهء او هر شبى تا بامداد * اهل شهر و روستا بر نان همى افسون كنند و بمعنى دوم صاحب گلشن گويد : بيت همه افسانه و افسون و بندست * بجان خواجه كه اينها ريشخندست اوسون - نيز گويند . آذين - [ بكسر ذال ] معجمه آرايشى « 7 » باشد كه در شهرها بهنگام عيش كنند « 8 » و خوازه نيز گويند . مثالش سوزنى گويد : شعر بر گل و نسرين ز عنبر بندد آذين اى عجب * وانگهى نظاره گرداند بر آن آذين مرا آژنديدن - [ به زاى فارسى . به وزن آفنديدن ] گل در ميان دو خشت آگندن . اندهان - [ بفتح همزه و ضم دال ] جمعانده باشد . چنان كه « 9 » جانور را جانوران و مردم را مردمان گويند . مثالش « 10 » شاعر گويد : شعر روزى « 11 » سه چار انده او داشت هر كسى * آن سوز بر طرف شد و آن اندهان نماند آژيريدن - [ بمد الف و كسر زاى فارسى و راء ] هشيار « 12 » كردن باشد .
--> ( 1 ) اين لغت با معنى و شاهد فقط در « س » هست . ( 2 ) « س » : بميرد . ( 3 ) « س » « ن » : اژن . ( 4 ) « س » : ار . ( 5 ) « س » « ن » . افكنده . ( 6 ) اصل : چنانچه . ( 7 ) « ب » « س » : آرايش ( متن از « ن » است ) . ( 8 ) « س » : باشد . ( 9 ) « س » « ن » : چنانچه . ( 10 ) كلمه در « س » نيست . ( 11 ) « س » : روزى . ( 12 ) « س » : هسيار .